در گذار از نیاسودن !
|
||
می گویی عشق به زندگی برکت می دهد .من هم قبول دارم .
دردی که عشق را شعله ور کند نمی تواند بی درمان باشد .قبول نداری عاطفه ؟
tamame arezooam mordan arefe,hamishe y tasavori az ezdevajo ravandesh dashtam
گفت:باید ببینمش .صدای پشت تلفن جواب داد :حالش خوب نیست .
مرد اصرار کرد : ببینمش .مرد به یاد داشت شادمانی زن را در هر ملاقات کوتاهشان .
صدای پشت تلفن چند لحظه نیامد .
...
انگشتهاش خم شد و دستگیره عقب ماشین را گرفت .زن اینبار رانندگی نمی کرد .صندلی عقب نشسته بود .مردی که پشت تلفن بود پشت فرمان ماشین بود .
زن صورتش را برنگرداند .
مرد بغض کرده بود .
نگاهش روی دست های زن بود .دست های زن بی حرکت روی دامنش افتاده بود .
لب های مرد لرزید و گفت :بی تو می میرم .
مرد پشت فرمان پیاده شد ،در عقب ماشین را باز کرد ...
در را بست و نشست پشت صندلی اش . مرد خشکش زد .ماشین زن به راه افتاد .
مرد پشت فرمان می راند .از آینه چهر ه شکسته زن را می پایید .چشم های گود رفته ،با انبوه موهایی که بی تکلف از جلوی روسری اش بیرون ریخته بود .موهای زن سفیدتر بود یا مو های خودش ؟این زن نیمه دیوانه را دیوانه وار دوست می داشت ..دقیق تر شد :آن چهره بی تفاوت و سرد توی آینه یک آن تغییری کرده بود .پایش روی ترمز میخکوب شد .
زن آرام زمزمه می کرد :برهنه به بستر بی کسی مردن .. پایان
بهمن ٨٧
عنوان قصه را امروز می گذارم :«عشق بی حاصل» از آنجا که شاعر می گوید :عشق بی حاصل من قصه بی پایان بود ،من ندانم که چرا قصه مکرر کردم .
می ترسم بخوابم از خوابیدن می ترسم .پلک ها که روی هم می افتد صدای زنی که مدام حرف می زند ،صدای پای کودکی که می دود و ...سعی می کنم داد بزنم نمی شود .چشم هام را باز کنم نمی شود .بلند می شوم خواب را از چشم هام بگیرم .از خوابیدن می ترسم .می روم اتاق حسنی .آرام ایستاده ام که چشم هایش را باز می کند ."دیوونه بیا تو تخت من بخواب" خودم را سر می دهم زیر پتویش .این خواهر کوچکتر برایم بزرگتری می کند گاهی .روحم تشنه امنیت است .مرد های زندگی ام جایشان خالیست .همیشه خدا جایشان خالیست .راستی خیرت بدهم خانه ای خریده ام ،بی در،بی پنجره،بی دیوار ...
پ.ن: شبی که من بودم و حسنی و خدا توی خانه و دل همیشه بی قرارم مستاصل بود .
از یس سبک ز گلشن هستی گذشته ایم ،
نشکسته است رنگ گلی از خزان ما ...
....
تمام شد .
خیلی فکر کردم این مطلب را بگذارم اینجا یا نگذارم .فکر کردم به اینکه این مدت اینجا ساکت باشد و بگویم که دیگر نیایید پی تکه ای از من اینجا .من درگیرم .این شبها و روزها درگیرم و می دانید تنهایم توی این درگیری .خیلی تنهایم و از ان بدتر اینکه می دانم به کمک کسی نیاز ندارم . می خواهم بگویم که تحت فشارم و حالا نمی دانی چقدر می فهمم تحت فشار بودن یعنی چه .پاره دل که در زیر قدم ها می تپد بی هیچ فریادی چه معنی می دهد .بعد خب خودم را می شناسم .این جور مواقع به جای اینکه به حال تحت فشار خودم غصه بخورم می نشینم کلاهم را قاضی می کنم می بینم که من آدم تحت فشار گذاشتن کسی نیستم .یعنی بلدم این جوری تمامش کنم .بلدم بی خیال شوم بگویم ارزشش را ندارد .بلدم بگویم حالا که باریم به دوش هم من رفتم پی خودم .تو هم پرواز کن .بلد شده ام ....حالا من نمی دانم فردا چه می شود .ولی هرچه بشود من می گذرم .مامان می گوید پشیمان نشوی من می گویم از چیز دیگری مرا بترسان ،من سختتر از اینها ،خیلی سخت تر از اینها را گذرانده ام .بعد از این من سکوتم،سکوتم،سکوتم ..
باز طوفان گرفت ابراهیم ،
بت من جان گرفت ابراهیم ..
جمعه است دیگه.خب الان میرم این سریال در چشم باد رو نگاه می کنم ،دعا می کنم پای تلویزیون خوابم ببره .بعد مامان اینا که اومدن بلندم کنن که بیام سرجای خودم بخوابم .بعد دیگه تموم شده امشب ..